... و مرگ که گوش راستی بود مهارناپذیر!

به گزارش تلویزیون کالا ، هومن جعفری ، بین همه شهرهای جهان، مرگ را ملاقات کنی در شیراز. در بیمارستانی و روی تختی که لابد هیچ خاطره ای از آن نداشته ای. این هم لابد نوعی از مردن است. مردن در جایی خارج از خانه و در عین حال مردن در خانه. مردن در وطن اما دور از شهر. مردن در خانه اما دور از خانه. مردن روی تخت اما نه تخت خودت. مردن در اتاق اما نه اتاق خودت. این هم مرگی است و وقتی به آن فکر می کنم، ایرادی به آن وارد نیست. مرگ همین است لاکردار. از راه می رسد و می گوید حاجی پاشو که دیگر وقتش رسیده. وقتی می گوید، وقتی در خانه ات را می کوبد، وقتی از راه می رسد، وقتی خودش را به تو تحمیل می نماید، دیگر هیچ چیزی جلودارش نیست.

... و مرگ که گوش راستی بود مهارناپذیر!

اهمیتی ندارد در زندگی ات چه بودی یا که بودی یا چه کردی. اینکه نخستین گل تاریخ کشورت در جام جهانی را زده باشی، برایش مهم نیست. اینکه برای بازی خداحافظی پله دعوت شده باشی برایش مهم نیست. اینکه عضو باشگاه خیلی معروف کاسموس بوده باشی برایش مهم نیست. نیست دیگر. مرگ اینگونه موجودی است. حساب مان نمی کند. به هیچ می پنداردمان و ما در مقابلش حرفی برای گفتن نداریم. نداریم چون دست مان کوتاه است. دست مان به بلندای قدش نمی رسد. به زیر نمی توانیم بکشیمش. مرگ گوش راستی است که مهار کردنش برای کسی میسر نیست، کهنه چپ پا. تو آرچی گمیل را مهار کردی اما این یکی، از او هم بهتر است. لاکردار بهتر از تو را هم دریبل زده . به دل نگیر. مرگ همین است برادر. از راه می رسد و همه زمین می خوریم. سر توپ می زند و تسلیم می شویم. نه می گردد تکلش کرد، نه می گردد با نفر به نفر مهارش کرد و نه می گردد توپش را کنار زد. این یکی را نمی توانی مهار کنی. این یک بار، باید ببازی. باید مغلوب شوی. این بار دیگر دستورهای حشمت خان را نمی توانی گوش کنی برادر. این بار هم توپ رد می گردد هم یار و تو، از روی تخت بیمارستان نگاهش می کنی که دروازه را فتح نموده. کدام دروازه؟ همانی که ناصر دروازه بانش بود و دیگر نیست. همانی که منصور دفاعش بود و دیگر نیست. همانی که عزت سیم خاردار دفاعش بود و دیگر نیست. آنها همه آن بالا منتظرت هستند کهنه سوار. کفش هایت را بپوش، از روی تخت بلند شو و به آسمان سفر کن. تیم جدیدی منتظرت است که بازیکنانش را می شناسی. مربیانش را. تماشاگرهایش را حتی. روزنامه نگارهایی که می شناسی برایت مطلب می نویسند و عکاس هایی که می شناسی با نور فلاش های شان به سراغت خواهند آمد و بوقچی هایی که می شناسی، با خوشحالی در بوق های شان خواهند دمید تا داورهایی که می شناسی در سوت خودشان بدمند و بازی مقابل حریفی شروع گردد که می شناسی. دربی مردگان است آن بالا و چه خوب که خودت را رساندی. بی تو که نمی گردد بازی کرد کهنه چپ پا. برسان خودت را که پدر روی نیمکت مربیگری چشم انتظارت مانده.

منبع: ایران ورزشی

به "... و مرگ که گوش راستی بود مهارناپذیر!" امتیاز دهید

امتیاز دهید:

دیدگاه های مرتبط با "... و مرگ که گوش راستی بود مهارناپذیر!"

* نظرتان را در مورد این مقاله با ما درمیان بگذارید